تبليغاتX
یادداشت های یک شهروند گلستانی

یادداشت های یک شهروند گلستانی

مشاهدات روزانه و شرح رویدادها و مناسبت های ماه و سال

آرزوی محمدامیر

در هرم گرمای مرداد ماه شهرگنبدکاووس محمد امیر همراه بادوستانش درلابلای انبوه زباله های حاشیه

رودخانه ای که در نزدیکی خانه شان قرار داشت، می لولیدند. انبوه مگس ها آنها را دوره کردند اما آنها بی توجه تلاش می کردند که بتوانند با سنگ به قوطی حلبی داخل رودخانه ی بی آب که پراز لجن و زباله بود، ضربه بزنند. تا اینکه صدای فریاد پسرکی هم سن و سال خودشان که چند متری آنورتر بود، توجه آنها را جلب کرد. پسرک پایش را محکم گرفته بود و با صدای بلند فریاد می کشید. به آن سمت که رفتند دیدند شیشه شکسته ای لایه ی نازک کف دمپایی پسرک را پاره کرده و پایش را چاک داده بود. این تصویری است که معولا همه روزه می توان در محله سید آباد شهرگنبد آن را دید. پدر محمدامیر مثل اغالب ساکنین این منطقه از استان سیستان و شهر و روستاهای اطراف زابل به اینجا آمده بود.خشکسالی های چند ساله ی سیستان و فقدان کار مناسب موج دومی از مهاجرت ها را بعد از موج اول که در دهه ی سی اتفاق افتاد، به استان شمالی ایران ایجاد کرده بود.این خانواده ها ابتدا به  کشاورزی در روستاها و سازمان های کشاورزی می پردازند و بعد جذب حاشیه ی شهرها می شوند مثل خانواده ی محمد امیر که بعد از چند سال دهقانی به اینجا آمده بودند. بچه ها پسرک را دوره کرده بودند.محمد امیر به خانه آمد. مادرش که در حیاط کوچک خانه تلی از لباس های چرک اوو بقیه ی اعضاء خانواده ی هشت نفریشان را می شست، همینکه او را دید با صدای بلند نفرینش کرد که چرا لباسهایش را کثیف کرده و محکم به لباسی که در آب کثیف لگن بود ، چنگ زد. پسر همسایه که داشت کبوترهایش را پرواز می داد از پشت بام نگاهی به حیاط آنها انداخت و برای پرنده هایش سوت کشید.دو خواهر کوچکترش مشغول تماشای کارتون از تلویزیون سیاه و سفید کوچکی بودند که پدرش در زمان جمع آوری ضایعات خانگی مجانی از خانواده ای گرفته بود.امیرمحمد به کوچه رفت.یکی از پسرهای جوان همسایه بر روی سنگ بزرگی که کنار درشان قرارداشت، نشسته بود و با موبایلش ور می رفت و هرچند وقت صدای پخش موسیقی تلفنش را بلند می کرد.امیر محمد همراه چند نفر ازبچه ها مشغول بازی با توپ پلاستیکی شدند. یکی  دوباری که توپ در نزدیکی جوان همسایه به زمین می خورد او با صدای بلند به آنها  بدو بیراه می گفت و باز مشغول تصاویر موبایلش می شد اما وقتی شوت امیر محمد محکم به دستش خورد و تلفن را از دستش پراند،عصبانی شد و مثل فنر از جا پرید. توپ را با چاقوی ضامنداری که از جیبش بیرون آورد، پاره کرد .بچه ها از ترس فرار کردند اما صدای فحش های رکیک جوان را محمد امیر حتی در خانه هم می شنید. بعد از چند دقیقه که کوچه آرام شد محمدامیر بیرون آمد.جوان همسایه رفته بود. محمدامیر کنار جویی که بجای آب پر از لجن بود، نشست.موتورسیکلتی از مقابل او رد شد.برترک موتور پسری هم سن او نشسته بود که کتابی در دستش دیده می شد. محمدامیر به یاد روزی افتاد که بچه های کلاس آنها را به جایی که به آن کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می گفتند، بردند. محمدامیر اولین باری بود که به همچین جایی می آمد. جایی روشن و پراز رنگ . سالنی بزرگ که اطرافش قفسه هایی پرازکتاب قرار داشت.کتابهایی که با کتابهای درسیش خیلی فرق می کرد. چند خانم خیلی مهربان در آنجا بودند که به آنها وسایل ساخت کاردستی های مختلف را که با خمیر و کاغذ و چسب و مدادرنگی یا ماژیک درست می شد،دادند. آن روز خیلی به محمد امیر خوش گذشت اصلا متوجه نشد کی ظهر شده و باید برگردند.بعدها چند بار به معلمشان اصرار کرد تا یک بار دیگر به آنجا بروند اما معلم نمی پذیرفت و واقعا هم نمی توانست بچه های کلاس را به آنجاببرد،اما بعد از پافشاری زیاد محمد امیرپیشنهاد کردکه خودش برود ودر آنجاعضو شود و هر وقت دلش خواست به کانون پرورش فکری برود. آ نروز وقتی محمدامیر به خانه برگشت هرچه از مادرش هشت هزارتومان پول خواست پاسخی نشنید.مادرش می گفت به بابات میگم بیاد با مدرسه حرف بزنه بگه ما این پولو نداریم. امیرمحمد به مادرش گفته بود که این پول را باید به مدرسه ببرد.بعد از پاسخ مادر باز او دوباره از ترس اینکه این دروغ کار دستش بدهد، شروع به قانع کردن مادرش کرد که چیزی به پدرش نگوید و قول داد که خودش با مدیر صحبت کند و بگوید که پدرش پولی ندارد که به مدرسه بدهد.محمدامیر به این نیدیشیده بود که حتی با فراهم شدن پول مشکل رفت وآمدش را چکارکند؟هر چند گنبدکاووس شهر خیلی بزرگی نیست اما به هر حال آمد و شد از این طرف شهر به آن سوی شهر برای او که کلاس دوم ابتدایی بود، بدون همراهی پدرو مادرش مقدور نبود و حتی به او اجازه رفتن هم نمی دادند. تنها دلخوشی محمدامیر و خواهرهایش بعد ازظهرها پنج شنبه بود که او با مادرش سوار بر اتوبوس های شرکت واحد نویی که تازه به شهر آنها آورده بودند ، می شدند و بعد ازیک دل سیر ماشین سواری با اتوبوس کولردار که خنکایش در گرمای تابستان گنبد حسابی می چسبید، به امامزاده می رفتند.در آنجا انواع خوراکی های خوشمزه را که خیرات می کردند، می خوردند و لابلای سنگ قبرها با بچه ها بازی می کردند. محمدامیر بیشتر دلش می خواست به صحن امامزاده بروند چون آنجا مردم خوراکی های بهتر و بیشتری روی قبرها می گذاشتند و او می توانست مقداری از آنها را در نایلون پلاستیکی بریزد و با خود به خانه بیاورد.عامل جذ اب دیگر نمایشگاه کتاب کوچکی بود که همیشه در آنجا برپا می شد. هرچند بیشتر کتابهای نمایشگاه قران و دعا بود اما کتابهای بچه ها هم در بین آنها پیدا می شد و محمدامیر می توانست کتابها را بردارد،ورق بزند و تا وقتی که کتابفروش متوجه نشده چند صفحه ای یواشکی بخواند. اما هیچکدام از اینها کانون پرورش فکری نمی شد. آن فضای روشن پر از رنگ و نور، آن همه کتاب و اسباب بازی،خانم مربی های مهربانی که برایشان قصه می خواندند وبه آنها کاردستی های قشنگی یاد میدادند، اینها

همه رویاهایی بود که او دلش می خواست برای او واقعیت داشت. ایکاش در محله ی آنها هم کانونی بود که او و بقیه ی دوستانش به آنجا می رفتند و با هم کتاب می خواندند، بازی می کردند، کاردستی می ساختند و سرود و نمایش کار می کردند و دیگر مجبور نبودند در کوچه بازی کنند و یا به کنار رودخانه ی پر از زباله بروند. صدای  فحش دادن پسر همسایه که او را دیده بود بلند شد. محمدامیر از ترس به طرف خانه فرارکرد.پسر کفتربازازبالا به او نگاه کرد.هنوز لباس شستن مادر تمام نشده بود.   

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1390ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

شهر گنبدکاووس بهشت پزشکان و داروسازان

چند شب پیش که از میدان مرکزی شهر گنبد رد می شدم متوجه شدم که در حاشیه ی شعاع شمالی میدان داروخانه ی شبانه روزی تازه ای باز شده که طبق معمول شلوغ هم بود.یکی از دوستانم که دستی در امر بهداشت و دارو دارد می گفت که متقاضی برای داروخانه های شبانه روزی در گنبد خیلی زیاد است.اصولا در شهر ما پزشکان یکی از اصناف پر مشتری هستند -دلایلش را نمی دانم- البته من بر اساس جامعه آماری داوری نمی کنم مشاهدات خودم را می نویسم و چیزهایی که از نزدیک دیده ام .مثلا تعداد داروخانه ها را در این شهر بشمارید یا تعداد ساختمان های پزشکان را و یا حتی تعداد مطب ها ی پزشکان را شمارش کنید.چرا در شهر گنبد کاووس این همه پزشک عمومی و متخصص داریم؟ آیا سرانه ی بیمار این شهر این قدر زیاد است؟ پرسش دیگر اینکه چرا شهر ما این قدر برای جامعه ی پزشکی جاذبه دارد؟(که البته موضوع این نوشته همین است) واقعه ای را نقل می کنم که خود شاهدش بوده ام : یکی از بستگان نزدیک من در شاهرود متخصص است.(البته من شاهرودی نیستم) ایشان در یکی از سفرهایش به گنبد سراغ یکی از پزشکان متخصص را از من گرفت. من این دکتر محترم را یک بار از نزدیک دیده و ازدحام بیماران در سالن انتظارش را از نزدیک مشاهده کرده بودم. این سومین سال حضور این متخصص در گنبد بود. بگذریم از اینکه در بیشتر وقت من او با تلفن همراهش بر سر خرید ملکی در حال چانه زدن بود. به این فامیل نزدیک گفتم الحمداله ظاهرا اوضاع دوست پزشک ایشان روبراه است.فامیل من گفت پس این دوست متخصصش به آنچه که می خواسته رسیده است.گفتم چطور مگر؟ فامیل نزدیک من گفت:روزی دیدم که این دوست پزشک در تدارک رفتن از شاهرود است.مقصد را که از او جویا شدم گفت قصد رفتن به گنبد را دارد. پرسیدم تو که در شاهرود تقریبا جا افتاده ای مردم هم تقریبا تو را می شناسند دیگر چرا می روی؟ پاسخ شنیدم که اگر در شاهرود ریالی اضافه از بیمار بگیری باید به هزار جا پاسخ پس بدهی اما در گنبد خیلی راحت می شود زیر میزی گرفت.چرا من باید خودم را از این درآمد محروم کنم. و اکنون پس از سه سال  این پزشک محترم در بهترین نقطه شهر مطب داشت در فلان شهر بزرگ در حال معامله ی ملک بود ماشینش از...... تبدیل به ..... شده بود و البته اکنون هم به آن شهر بزرگ نقل مکان کرده است (مثل بیشتر دکترهایی که در این شهر کسب درآمد و تجربه کردند و وقتی به بازدهی خوب و مطلوب رسیدند از این شهر رفتند.)خودم سه مورد زیر میزی پرداخت کرده ام برای جراحی هایی که برای بعضی نزدیکانم پیش آمده است.پزشک متخصص و متعهدی را می شناسم که ابتدا در یکی از بیمارستانهای عمومی شهر به مداوای بیماران می پرداخت.چون نسبت به کارش تعهد داشت و به بهترین نحو به درمان بیماران می پرداخت با ازدحام بیمارن مواجه شد بطوریکه مجبور بود در دو نوبت صبح و عصر به درمان بیماران بپردازد.شخصا او را ازنزدیک میشناسم یادم است برای هر بیمار حداقل 20 دقیقه وقت می گذاشت و تا از ریشه ی بیماری مطلع نمی شد دست به قلم نمی برد و این غیر از پیگیری نوع دارو و چگونگی مصرف آن بود.او تا دو سال در آن بیمارستان طبابت کرد. با پیگیریهای خودش بخشی خاص تخصصش را در آن بیمارستان راه اندازی کردند. اما او که از آنجا رفت آن بخش هم تعطیل شد.او به مطبی چند خیابان بالاتر از بیمارستان رفت و سیل بیماران به دنبالش رفتند او البته خوشبختانه هنوز تعهدش را حفظ کرده و با همان ملاحظه به مداوای بیمارانش می پردازد اما اخیرا شنیده ام که او هم مثل بیشتر همکارانش به ساخت و ساز آپارتمان رو آورده است.کاری که اکنوی اغلب پزشکان بدان مشغول هستند.چند هفته ی پیش در جایی در زمین ها مزروعی حاشیه ی شهر کاری داشتم که اتومبیلی در مقابلم ایستاد. افرادی که از اتومبیل پیاده شدند چند پزشک بودند که برای شناسایی و خرید زمین به آنجا آمده بودند. من معتقدم آدمی باید در پی افزایش روزی و درامد باشد اما روش و چگونگی آن هم مهم است البته. مثالی دیگر بزنم و عرایضم تمام:دوستی دارم که بعد از گرفتن تخصصش آنقدر زحمت کشید و تلاش کرد تا بتواند در بیمارستانی استخدام بشود اما همین همکلاسی سابق من بعد از دو سالی که کلینکش را راه انداخت دوباره باز آنقدر تلاش کرد و لابی نمود تا بتواند از استخدام بیرون بیاید و تمام وقت در مطبش مشغول باشد.دوست من شخص با وجدانی است دلش نمی خواست در حالیکه از دولت حقوق می گیرد در مطبش مشغول به کار باشد و یا به قول خودش بیماران را ازبیمارستان به مطبش ارجاع  دهدمیخواست فقط در مطب خودش کار کند و مدیون بیت المال نباشد.او اکنون یکی از پر طرفدارترین ها در تخصص خودش است. به هر حال امیدوارم  چشم مسئولین شهرم بویژه مسئولین بهداشت و درمان به آنچه که بر همشهریانم بخصوص بر روستاییان زحمتکش در مطب ها و آزمایشگاهها میگذرذ بازتر شود.و آرزو میکنم در این ماه عزیز و دوست داشتنی و مبارک رمضان تن شما و دیگر همشهریانم به ناز طبیبان نیازمند نباشد. 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1390ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

معلم بزرگ نسل ما

چند روز پیش سالمرگ معلم بزرگ نسل ما و نسل انقلاب دکتر علی شریعتی بود.به همین مناسبت گزارشی کوتاهی از تلویزیون پخش شد که در هیاهوی مسائل روز گم شد و فقط به درد یادآوری میخورد که فراموش نکنیم امروز چه روزی است.در این گزارش البته به وجه جامعه شناسانه دکتر پرداخته شده بود و از او بیشتر یک چهره ی آکادمیک نشان می داد اما برای من و بیشتر هم نسلانم شریعتی نه صرفا یک استاد جامعه شناسی فارغ التحصیل دانشگاه سوربن فرانسه که یک خطیب شورانگیز که جلوه های تازه و نو از دینمان -که به ما از پدرانمان به ارث رسیده بود -ارائه می کرد و شخصیتهای دوست داشتنی و عزیز دنیای اسلام مثل حضرت محمد(ص) و حضرت امیرالمومنین علی (ع) حضرت فاطمه(س) و البته حضرت سیدالشهدا و قیام خونینش را از نگاه و زاویه ای تازه به ما نشان می داد که تا آن روز نشنیده بودیم.او با سخنان شورانگیزش ما را به سرزمین فراعنه می برد تا با برادران برده ی مان که در  لابلای سنگها ی اهرام مدفون شده بودند همدردی کنیم. او با زندگی و سخنان و عقایدش و البته مرگ مرموزش تبدیل به اسطوره ای برای ما شد. ما که می گوییم شامل عموی عامی من هم می شود. روزی را به خاطر می آورم که در سنین نوجوانی در یکی از تابستانهای فارغ از درس و مدرسه همراه عمو در باغ انگورش در یکی از روستاهای سبزوار مشغول کار بودیم. عموی مرحومم از شریعتیی که میشناخت برایم می گفت. به زعم عموی کشاورز من که سواد خواندن و نوشتن نداشت شریعتی صاحب کرامت  بود. عمویم نقل میکرد که زندانبانی که آب جوش را به زیر زندانیان برای شکنجه ی آنها جاری  می کرده وقتی می بیند صدای ناله از سلول دکتر نمی آید کنجکاو می شود و وقتی به او سر میزند می بیند دکتر در کمال خونسردی مشغول دود کردن سیگارش است و آب جوش تبدیل به آب ولرم و مطبوع شده است. عمویم از دکتر شریعتی این اعجاز را شنیده و یا ساخته بود و همزمان روشنفکران و دانشجویان که هر روز بر تعدادشان در مجلس سخنرانی او افزونتر می گشت اعجاز بزرگتر او را در ذهن و اندیشه های خود و هم نسلانشان مشاهده می کردند و این یعنی به مرز اسطوره رسیدن که عالم و عامی بی سواد و دانشمند از زاویه خود تو را بخواهند و چهره خود و زمانه را در تو ببینند. 

خداوند رحمتت کند که نگاهی تازه به ما بخشیدی و به ما یاد دادی که دین را صرفا نباید از پدران به ارث برد بلکه باید مانند سلمان روحی جستجوگر داشت و دین نورانی اسلام را آگاهانه انتخاب کرد.

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1390ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

اشعار مولانا

چندی پیش در یک مجلس مذهبی حرف از شعر و شاعری پیش آمد.یکی از دوستان فرمودند که شعر جز وهم و خیال یک ذهن معیوب نیست که معمولا گمراهی شنونده و پیرو را بدنبال می آورد و استنادشان قران کریم بود آنجایی که در سوره شعراء شاعران را گمراهانی می خواند که از جادوی شعر برای گمراهی افراد استفاده می کرده اند. البته در همان مجلس دوستی دیگر توجه آن فرد را به ادامه ی همان سوره در چند آیه ی پایین تر حوالت داد که قران کریم این قاعده را کلی بیان نکرده و همه ی شاعران را به یک چوب نرانده است. در تاریخ هم البته شاعرانی مانند دعبل خزاعی را داریم که مورد تکریم امام رضا(ع) بوده است.غرض از این مطلب نکته ای بود که به حق آن دوست اولی در گفته اش اشاره کرده بود و آن سحری است که در شعر و کلام شاعر وجود دارد که اگر بدرستی درک گردد و خوانده شود  تاثیر عمیقی بر شنونده خواهد داشت.میخواهم شاهد را از تجربه ی خودم بیاورم. من در هنرستان کارو دانش تدریس می کنم .معمولا اکثر دانش آموزانی که وارد این هنرستانها می شوند - به استثناء تعداد اندکی- بدلیل نیاوردن نمره برای سایر رشته ها سر از اینجا در آورده اند و بیشتر آنها در خواندن متون ساده فارسی و نوشتن صحیح کلمات به شدت مشکل دارند اما همین بچه ها را وقتی میخواهم تمرکزشان را به درس یا موضوعی جلب کنم برایشان شعر میخوانم این قضیه را خیلی اتقاقی در یکی از کلاسهایم در سالهای قبل کشف کردم.یکی از اشعاری که همواره در این مواقع به خوبی جواب داده شعری از مولاناست که در ذیل خواهم آورد.شاید باورش سخت باشد اما وقتی به ابیات پایانی این غزل شورانگیز می رسم کلاسم آنقدر در سکوت فرو می رود که گویی هیچکس در این کلاس شلوغ پسرانه نیست.همین سحر انگیز بودن کلام مولاناست که آن کلاس پر از هیاهو و سروصدا را به آرامشی خلسه وار فرو می برد. لذت خواندن این شعر را با شما هم تجربه می کنم:

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم           در این سراب فنا چشمه ی بقات منم

ورگر به خشم روی صد هزار سال زمن     به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت به نقش جهان مشو راضی      که نقش بند سراپرده ی رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی     مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو     بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند          که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفمت که صفتهای زشت در تو نهند        که گم کنی که سرچشمه ی صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت         نظام گیرد خلاق بی جهات منم

اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست       وگر خدا صفتی دانک کدخدات منم

 

 

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1390ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

ارابه اسبی

امروز قبل ازظهر در خیابان اصلی یک ارابه ی اسبی دیدم.هنوز دیدن یک ارابه ی اسبی در خیابان های شهر گنبد کاووس خیلی غیر عادی نیست اما به نظر کم کم عادی هم به نظر نمیرسد.دلیلش را عرض میکنم.بد نیست قبل از ذکر دلایل به دیده ها و شنیده هایم از آنچه که تا کنون به یاد دارم در باره ی این ارابه ها مختصر توضیحی بدهم.اگر هنوز به آدم های قدیمی این شهر خیابان میهن بخصوص میهن غربی را نشان بدهید و نامش را بپرسید بی درنگ می گویند: خیابان "خرا" یا "خرها" دلیل این نامگذاری از آنجا می آید که در گذشته ای نه چندان دور ارابه هایی دوچرخ در این خیابان به ردیف می ایستادند که خری به آنها بسته بود و منتظر بار مشتریی بودند که آن را با گاری خری خود حمل کنند و به مقصد برسانند.این ارابه های دو چرخ خری در این خیابان تجمع می کردند و افرادی که باری برای حمل داشتند معمولا به این خیابان مراجعه می کردند و این نامگذاری وجه تسمیه اش از این جهت بود.به هر حال بعدها به این گاری های دو چرخ خری گاریهای چهار چرخی افزوده شد که نیروی محرکه اش اسب بود.گاری های اسبی هم بزرگتر بودند و مقدار بار بیشتری حمل می کردند و هم سرعت حرکتشان نسبت به خر یا الاغ بیشتر بود و طبعا مشتریهای بیشتری داشتند و این موجب شد که گاریهای خری را به حاشیه برانند و خود گشترش بیشتری بیابند.بعدها با گشترش شهر و اینکه خیابان میهن در نزدیکی مرکز شهر واقع شده بود گاریهای خری و اسبی را به خیابانی دیگر کوچاندند. اما اسم این خیابان به یاد ساکنان سابقش  باقی ماند.گاری بانها علاوه بر سورچی گری کار حمل بار را نیز انجام می دادند و چون بیشتر بار آنها مصالح ساختمانی بویژه گچ و سیمان بود همیشه لایه ای سفید یا قهوه ای سر و روی آنها را میپوشاند بطوریکه فهمیدن سن و سال آنها دشوار بود زیرا همه یک رنگ و یک شکل بودند و نمی شد تشخیص دادچهره ای که در زیر این لایه ی سفید قرادارد پیر است یا جوان . این گاری ها علاوه بر این به امور دیگری نیز میپرداختند که دستفروشی دوره گرد از آن جمله بود.در ایام نوجوانی من اوایل دهه پنجاه شمسی که در روستایی کوچک دهقانی که به آن سازمان می گفتند ساکن بودیم ـ درباره ی سازمان اگر فرصتی شد به تفصیل خواهم نوشت ـ مردی به نام محمد هر هفته یک بار از شهر با گاری اسبیش به سازمان دهقانی ما می آمد ما به او محمد گاری چی می گفتیم.گاری اسبی محمد گاری چی که چادری برزنتی هم بر روی گاریش می کشید و شبیه یک اتاقک چادری میشد پر بود از وسایلی که مایحتاج خانواده های دهقانی بود. از سیب زمینی و پیاز گرفته تا قند و چایی و پارچه و کفش و کلاه و لباس و اسباب بازی و البته نفت و شیشه چراغ فانوس و گرد سوز و باطری رادیو و چراغ قوه و همچنین قرص و دارو . در این مدتی که به یاد دارم محمد دو بار اسب گاریش را عوض کرد. یعنی اسب های بیچاره پیر میشدند و توان کشیدن آن ارابه ی سنگین را در سنگلاخهای کوره راههای روستایی را نداشتند.کارکرد دیگر این گاریها توزیع آب در شهر بود قبل از انقلاب که هنوز لوله کشی آب همه گیر نشده بود.گاریها تانکرهای چوبی خود را از دو منبع آب شرب اصلی که در دو نقطه ی شهر بود پر میکردند و خانه به خانه به مردم آب می فروختند.در اوایل انقلاب هم توزیع نفت مصرفی و کپسول گاز خانواده ها را انجام میدادند وقتی که هنوز گاز شهری وجود نداشت.البته اصلی ترین کارکرد آنها که هنوز هم خیلی کم ادامه دارد حمل مصالح ساختمانی بود.به همین دلیل این اواخر ردیفی از گاریهای اسبی را در خیابان هلال احمر فعلی میشد مشاهده کرد که منتظر ایستاده اند زیرا بیشتر انبارهای توزیع مصالح ساختمانی در این خیابان واقع است.البته امروزه دیگر جای خاصی نیست که بشود در آنجا ردیفی از گاریهای اسبی را دید.دلیل اصلیش هم ـ که بعد از این همه صغری و کبری به آن رسیدم ـ تکنولوژی تازه است:گاریهای موتوری. این گاری ها که دارای یک موتور قوی هستندجایگزین مناسب گاری اسبی شدند.هم مشکلات نگهداری و تغذیه اسب ها را ندارند و هم بیشتر از آنها بار حمل می کنند. یکی از گاری چی های قدیمی که رضا نام داشت را به خاطر دارم که گاری و اسبش را فروخت و یکی از این گاریهای موتوری را خرید.اوایل رام کردن این اسب آهنی برایش خیلی سخت بود بطوریکه یکی دو بار هم با آن تصادف کرد و یک بار هم به درختی در حاشیه ی یک خیابان کوبید و بالاخره هم گاری آهنیش را به پسرش داد و خودش به کارگری ساختمان پرداخت. البته پسر او هم بعد از مدتی آن گاری موتوری را فروخت و با قرض و وام بانکی یک وانت خرید و کار حمل مصالح ساختمانی را با وانت انجام می دهد. و امروز  که من قبل از ظهر یک گاری اسبی را دیدم که در خیابان اصلی شهر به تاخت حرکت می کرد کمی حیرت کردم فقط کمی.
+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

پیام کوتاه

دم دمای عید و آمدن نوروز ارسال پیامک برای دوستان و خویشان هم خیلی رواج می یابد.نکته ای که در این پیامها بیشتر به نظر می آمد محتوی پیام ها بود قریب به بیش از ۹۰ درصد این پیام مفهوم باستانی و تاکید بر مضامین ایرانی صرف داشت.مفاهیمی نظیر :ایران باستان زردشت پادشاهان ایرانی و... در پیام ها فراوان بود تنها یک یا دو پیام که مفاهیم مذهبی و دینی داشت برایم ارسال شده بود. این موضوع محل بررسی و مداقه دارد که چرا در مردم و گروههای ایرانی اینچنین گرایش شدید و تقریبا غیر عادی  که اصطلاحا به آن پان ایرانیسم می گویند بوجود آمده است.وطن دوستی و حب وطن در روایاتی که به پیامبر اکرم نسبت داده شده بخشی از ایمان فرد مومن به حساب می آید اما این گرایش شدید به نظر کمی غیر عادی جلوه  میکند آن هم در جامعه ای که تاکید بر اسلامیت آن قبل از ایرانی بودن است.
+ نوشته شده در  دوم فروردین 1390ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

عید نوروز

الان که مشغول نوشتن این یادداشت هستم چند ساعتی به تحویل سال نو باقی نمانده است اعضای خانواره بجز من در حال آماده کردن سفره ی هفت سین هستند.زنگ پیام کوتاه تلفن همراه مرتب و با فواصل نزدیک به هم به صدا در می آید و به من یادآوری میکند که آدمهایی هستند که به یاد من هستند .بی اختیار به یاد دوره ی نوجوانی ام افتادم که ابزار تبریک ما که از نسل پیشین برایمان به ارث رسیده بود و ما با آن به دوستان و خویشاوندان دور و نزدیکمان تبریک کتبی می گفتیم کارت پستال بود. عکسهای زیبایی که بیشتر مناظر زیبای ایران و جهان را در فصول مختلف نشان می داد.متن پشت کارت هم باید با خطی زیبا نوشته میشد.من چون خط خوبی نداشتم مرحوم پدرم یا یکی از اهل فامیل متن های احساسی ام را می نوشتند.در فرصتی مناسب حتما راجع به این قضیه مفصل تر خواهم نوشت.سنت دیگری که مرحوم پدرم به آن مقید بود حضور در محل کارش در زمان تحویل سال بود. سالهایی که تحویل و تحول سال در نیمه شب انجام میشد حتما باید به محل کارش می رفت چند دقیقه ای می ماند و بعد از شنیدن صدای شلیک توپ و دعای تحویل سال که از رادیو پخش می شد به خانه بر می گشت. این اواخر که حمامی عمومی را در شهر اجاره کرده بود و در آنجا کار میکرد به اتفاق به گرمابه میرفتیم در را باز میکرد و رادیوی کوچک را روشن می کرد تا زمان تحویل سال را بشنود .بعد از حلول سال مرا می بوسید در بزرگ حمام حافظ را که در خیابان حافظ جنوبی قرار داشت  می بست و به خانه برمی گشتیم. پدرم و دیگر کسبه ی آن دوران اعتقاد داشتند حضور در محل کار در زمان حلول سال تازه موجب خیر و برکت در زندگی و کسب و کار آنها می شود.خدا بیامرزدش جایش در کنار سفره ی شام شب عید ما خیلی خالی است.
+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

دعا

ديشب تو ماشين نشسته بودم و به راديو كوش ميدادم محمد صالح علا مجري برنامه بود او شاعر است و طبعا كلامش نيز خاص و شاعرانه است او در لابلاي حرفهايش دعايي كرد كه به نظرم جالب امد دعايش اين بود: اميدوارم خنده هايتان از ته قلب و كريه هايتان از سر شوق باشد

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

ناودان

دو هفته ی قبل برای انجام کاری به گرگان رفته بودم.آن روز خوشبختانه باران زمستانی در حال سیراب کردن زمین و طراوت بخشیدن به هوا بود.درشهر پیاده راه می رفتم.مقصدم میدان اصلی شهر گرگان یعنی فلکه شهرداری بود.مردی با دختر نوجوانش از سمت مقابل من می آمد.آب باران از ناودان های مرتفع و تقریبا نزدیک به سقف مغازه ها و فروشگاههابه وسط پیاده رو می ریختند.آن عابر پیاده که از قضا چتر هم نداشت نالید که :بی انصافها حاضر نیستند یک لوله کوتاه پلاستیکی از کنار دیوار دکانهایشان پایین بیاورند تا آب باران بر سر و روی رهگذران نریزد.راست می گفت اگر دو متر فقط دو متر لوله پولیکا در کنار دیوار مغازه ی یا فروشگاهشان نصب میکردند آب از سقف بوسیله ی لوله به کف پیاده رو میریخت و کمتر موجب خیس شده عابرینی می شد که در در پیاده رو ها تردد می کردند مخصوصا کسانی که چتر هم نداشتند.دیدن این صحنه مرا به یاد دوران نوجوانی ام انداخت. روزهای بارانی که از کوچه های شهر میگذشتم و به مدرسه راهنمای میرفتم.بارانی که در آن روزها بر سقف خانه ها می ریخت با عبور از یک ناودان حلبی بلند که در کنار دیوار خانه ها و مغازه های شهر با گیره ها فلزی نعلی شکل مهار شده بود به سطح پیاده رو ها می آمد و از زیر کفش های رهگذرانی که با عجله راه می رفتند عبور میکرد.مردم آن روزگار تکریم و احترام به آدم ها و باران را عملا اجرا میکردند.مشتریها در بازار ارج و قرب داشتند.علاوه بر این خستگان درماندگان سالخوردگان و کودکان بدون چتر به داخل مغازه دعوت می شدند تا از شدت باران کاسته شود.اما آن روز در شهر شمالی گرگان رهگذری بی چتر همراه با دخترش مجبور بود آب بارانی را که از ناودان های مرتفع سقف مغازه های کسبه ی شهر  میریخت  تحمل کند تا به خانه برسد. 
+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1389ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  | 

حضرت عباس(ع)

تقدیم به حضرت عباس پرچم دار و سردار سپاه حضرت امام حسین (ع):

هیچ عطری چون گلاب یاس نیست        در دو عالم مرد چون عباس نیست 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1389ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا نوروزی خراسانی  |